زندان

:: زندان

تفکرات ما زندان ماست. ما حتی در ذهن و خلوت خویشتن اسیریم پس چرا از تو انتظار داشتم بیایی،بمانی و بال و پر پروازم باشی؟ کسی که قلب خود را در انفرادی خود ساخته اش محبوس کرده است چطور می تواند دست و پای مرا از زنجیرها باز کند؟ تو را با دنیای سرد و دیوارهای بلند، تو را با قفل غرور بر سینه تنها می گذارم. چرا که آسمان را باور دارم و در نهایت پنجره ای برای پرواز خواهم یافت.


_____________________________________________________

برایم بنویسید...

منبع : ماهی ها پرواز می کنندزندان
برچسب ها :

دور باطل تنهایی

:: دور باطل تنهایی

حتی سپیده ی صبح
دلیل بر وقوع نیمه شب است
و ما میان شب و شب
انتخابی جز تاریکی نداریم

بیهوده زیستیم و
در دردهای کهنسال ریشه دواندیم
حرفی نزدیم لیکن سکوت
دهان ما را بوسیده بود
و زاویه ی تیز رنج
بغض ما را خراش می داد

سوال های زیادی نپرسیده ایم اما
پاسخ ها اهمیتشان را از دست داده اند
خورشیدی که امروز
با اراده ی کلیدی روشن می شود
فردا
با اشاره ی سنگ ریزه ای خواهد شکست

حرفی نزدیم و با اینحال
دیگر از فردا
سراغی نخواهیم گرفت
زندگی
چیزی جز دورِ باطل تنهایی نبود
که هربار از آن شکایت می کنیم
بر گور خالی خود گریسته ایم

مه‌سا رهنما
1394/12/07

منبع : ماهی ها پرواز می کننددور باطل تنهایی
برچسب ها : باطل تنهایی

دوست

:: دوست

می ترسم از دوست
 از آینه،
و از کلماتی
که برای مشایعت تو کوتاهند
می ترسم و هرچه از تو فاصله می گیرم
 از خودم دورتر ایستاده ام
.
اعتراف می کنم به مختصات باریک دلتنگی
در ضلع شرقی لبخندم
و بر  هندسه ی جملاتی
که روی صدای من شناورند،
اعتراف می کنم
که اعتراف من بیهوده است
و نبودن تو بیهوده است
و اگرچه تلخی چای هنوز گوارا،
اندوه نوشیدن آن ناگواراست.
.
اعتراف می کنم از تاریکی به اندازه ی روشنایی
و از ترس تنهایی بیشتر از تنهایی ترسیده ام
اعتراف می کنم رفته ای
که شب در کنار من ایستاده است
و چراغی که قلب پنجره ها را
روشن نگاه داشته، تویی
که بی رمق در سینه ام سوسو می زنی
.
مه‌سا رهنما

١٣٩٤/١٢/٠٢


به حامد نادعلی پور

منبع : ماهی ها پرواز می کننددوست
برچسب ها : اعتراف ,استو ,بیهوده استو

مادر

:: مادر

خسته است
با چین های جوان گوشه ی پلک
خسته است
با چشمی که به اشک می ریزد
و با اینحال می تواند
کما فی السابق لبخند بزند


چون دریا که به رودخانه می ریزد
سر روی شانه ام گذاشته
آسمان
و هربار که روی سرش دست می کشم
پرنده ای در سینه اش می روید.


مه‌سا رهنما

منبع : ماهی ها پرواز می کنندمادر
برچسب ها :

بوسیدنت

:: بوسیدنت


خیال بوسیدنت
فصل پیراهنم را عوض می کند
موهایم را بالای سرم جمع می کند
تا برهنگی گلویم را کشیده تر لمس کنی
تا اکتفا نکنی به شکوفه های تنم
.
بوسیدنت حرارت تابستان است
زیر پوست پیراهنم
می تواند در سرمای سینه ی من
زیبایی زنی را بیدار کند
که ایستاده در مسیر باد
تا با خیال بوسه ی تو, بهار را معطر کند

بوسیدنت می تواند
خواب هر کابوسی را آرام کند
پس چرا وحشت موهایم رام تو نشود؟
وقتی پاییز
از وسوسه ی نوازش تو برهنه شده
وقتی هر برگ
بوسه ای ست که از شاخه می افتد
.
مه‌سا رهنما

منبع : ماهی ها پرواز می کنندبوسیدنت
برچسب ها :

با من حرف بزن

:: با من حرف بزن

با من حرف بزن
با آسمانی که ایستاده پشت پنجره
با قطره هایی که ریز ریز به شیشه می کوبم
نگرانم برای پوست روشن ماه
شب دکمه های تاریکی را
تا گلو بسته است


با من حرف بزن
از شانه ای که چرا تعارفم نمی کنی
از انگشت های باریک تنهایی
که پهلوی من آرام گرفته اند
اندوه نشسته در سینه ام
و دست های قلبم را به گرمی می فشارد


حرف بزن با من
و با صدایت
هجاهای نامم را لمس کن
پروانه ای لای آسمان گیر کرده است
بگو زودتر از میان پیله ها
پنجره ای به من معرفی کنند


مه‌سا رهنما

منبع : ماهی ها پرواز می کنندبا من حرف بزن
برچسب ها :

انتظار...

:: انتظار...

دوست دارم برایت نامه بنویسم. بعد منتظر شوم نامه ام برسد، منتظر شوم نامه ات برسد چرا که انتظار خوب است.
حتم دارم کلمات زیادی را نخواهم نوشت و در جواب بعضی نامه هات حرفی نخواهم زد. تو اما حرف بزن و سوال کن و سکوت مرا به حال خودم بگذار و مرا به حال خودم بگذار.
چرا که از رسیدن پرم و نرسیدن اغوایم نمی کند. همین بلاتکلیفیِ شیرین خوشایند است، همین که خودم را از دسترس خارج می کنم تا دستی به دستم نرسد.
فاصله است آنچه مرا مجذوب تو نگاه می دارد،
تو را دوست دارم
چرا که از تو فاصله می گیرم...


مه‌سا رهنما

منبع : ماهی ها پرواز می کنندانتظار...
برچسب ها : نامه ,خودم بگذار

نمی توانم

:: نمی توانم

نمی‌توانم بیشتر بمانم

چشمم به اشک‌های زیادی آلوده است

باید تا دیر نشده

گوری را برای گم کردن پیدا کنم

فردا شاید صبحانه را در آسایشگاه نخورم

قرص را در کلانتری

 

دیروز به هر مغازه‌ای سر زدم

قتل زنجیره‌ای نمی‌خرید

می‌گفتند خون آرزو را گردن نمی‌گیریم

گفتم برای گلویم سنگین است

حرف بیست و پنج سال آرزوست

نشنیدند

عقلم معتقد است

چیزی از آبروی تو مهم‌تر نیست

برای همین خون بها را من حساب می‌کنم

قرار شد دلم را از تو بگیرم

شاید روح آرزوهایی که کشتی آزاد شد

 

دیروز از هرکه پرسیدم

گور گم شده تمام کرده بود

حالا باید چشم‌هایم را بمیرم

و خنده‌هایم را خیرات کنم

 

مه‌سا رهنما

92


منبع : ماهی ها پرواز می کنندنمی توانم
برچسب ها :